تبليغاتX
دوستانه
 

.

 


تو که هستي که براي رفتنت

من بايد از خودم دل بکنم

تو کي هستي و چي خوندي تو چشام

که حالا تمام آرزوت منم

نمي خوام نگاه آخرت منو

بسپره به بغض اولين گناه

نمي خوام خدا خدا گفتن من

کم بشه تو غربت يه اشتباه

روي صورتم داره خاطره چکه مي کنه

يه ترانه مي شکفه رو خواب آروم تنم

شب و بردارو برو ماه بريده نفسش

به ستاره ها بگو رسيده روز رفتنم

وقت فرياد شب و گريه نور

خودمو صدا زدم خدا شنيد

پر زدم از سر بام تا لب عشق

هر کي چشماشو نبست خدا رو ديد

 

 

.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 14:56  توسط الهه سامانی | 
.

 


پس از مرگم چه خواهد شد؟ نمي دانم

نمي خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت!

ولي بسيار مشتاقم

که از خاک گلويم سوتکي سازد

گلويم سوتکي باشد بدست کودکي مشتاق و بازيگوش

و او

يکريز و پي در پي دم گرم خودش را در وجودم سخت بفشارد

و خواب خفته گان خفته را آشفته و آشفته تر سازد .

 

 

.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آبان 1385ساعت 10:3  توسط الهه سامانی | 
 


گاه آرزو مي کنم
اي کاش براي تو پرتو آفتاب باشم
تا دستهايت را گرم کند
اشکهايت را بخشکاند
و
خنده را به لبانت باز آرد
پرتو خورشيدي که اعماق تاريک وجودت را روشن کند
روزت را غرقه در نور کند
يخ پيرامونت را آب کند

 

.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 8:8  توسط الهه سامانی | 
 


جاي مهتاب بتاريکي شبها تو بتاب

من فداي تو

به جاي همه گلها تو بخند

ريسماني از اين موي سپيد

تو بگير

تو ببند

من همين يک نفس از جرعه جانم باقيست

آخرين جرعه اين جام تهي را

تو بنوش

 

.

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم آبان 1385ساعت 10:58  توسط الهه سامانی | 
 

 


گل در بر و می در کف و معشوق بکام است

سلطان جهانم  به چنین  روز    غلام  است

گو شمع  میارید در این جمع  که   امشب

در مجلس ما  ماه   رخ دوست تمام  است

در مذهب ما باده  حلال  است  ولیکن

بی روی تو ای سرو  گل اندام  حرام است

گوشم  همه بر قول نی و نغمه چنگ است

چشمم همه بر لعل لب و گردش جام است

در مجلس ما   عطر   میامیز  که   ما  را

هر لحظه  ز گیسوی تو خوشبوی مشام است

از  چاشنی  قند  مگو  هیچ  و  ز  شکر

زان  رو  که  مرا  از لب شیرین تو کام است

تا  گنج  غمت  در  دل دیوانه  مقیم   است

همواره  مرا  کوی  خرابات  مقام   است

از ننگ چه  گوئی   که مرا نام  ز ننگ است

 وز  نام  چه  پرسی  که مرا ننگ ز نام است

میخواره و سر گشته و رندیم و نظر باز

وآنکس که چو  ما نیست در این شهرکدام است

با محتسبم عیب مگوئید که او نیز

پیوسته چو ما  در طلب  عیش مدام است

حافظ منشین بی می  و معشوق زمانی

کایام گل و یاسمن و  عید  صیام  است .

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 17:2  توسط الهه سامانی | 
درباره وبلاگ

نوشته های پیشین
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
مرداد 1384
پیوندها
امینه
عاشقانه ها
بهار
گلنار
دائی قدرت
ممل پاتر
سید
پری
ارسطو
حاج حجت
hamed
mahdi
مزدور
سعید
نوای سیاوش
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان