بازگشت
من دوباره اومدم
با تغییرات زیاد
انگار همیشه نزدیک تولدم برمیگردم
اینبار با یک نفر دیگه اومدم
همسرم
علی آقا
توی این مدت یه فصل جدید رو شروع کردم
فصلی متفاوت و البته بسیار زیبا
بازم براتون میگم
یا حق
من دوباره اومدم
با تغییرات زیاد
انگار همیشه نزدیک تولدم برمیگردم
اینبار با یک نفر دیگه اومدم
همسرم
علی آقا
توی این مدت یه فصل جدید رو شروع کردم
فصلی متفاوت و البته بسیار زیبا
بازم براتون میگم
یا حق
دوست داشتن بلدم
و گاهی شده
یکی را دو بار دوست داشته باشم
دو نفر را یک جا
چه کار می شود کرد؟
دوست داشتن بلدم
شمردن بلد نیستم."
موج موج این دریا آئینه گردان عشقبازی نور و سایه اند ، دل سپرده به پائیز هزار رنگ و هزار آوا .
از هر کریوه که بنگری بازی چشم است و انتظار
در هر کرانه حسرت است که موج لبخندش طنین فریاد را به سکوت می کشاند .
دل که غمین باشد ؛ اشک چشم را به خود می خواند .
ابرهای سپید ، آبی آسمان را تجلی دیگری می بخشند و نور خورشید که می خزد در بیرنگی سیاهی
تا صبح را به فردا نوید دهد
رود دست به دامان درخت
می رود تا به سرایش منظومه ای رسد به عمق دریا ها
تا موج اوج گیرد و سیلی بزند رخسار ساحل را
باد می وزد
شاید در این بیداد تنهائی ، باد آخرین همراه باشد برای برگی که چون من زایش خویش را از افتادن آموخته است .
در این بیغوله خاموش و سرد ، در این هیاهوی بی سکوت ، در این غرقاب زندگی .
امروز تکرار متولد شدن من است .
این روزها سخت دنبال بلیط کنسرت استاد شجریانم . خدا کنه گیرم بیاد . همه چیز بدجوری قاطیه ، بلیط رزرو کرده بودم ولی پول به حساب نریخته بودم . اصلا روزگار نمی خواد با من راه بیاد . همش می خواد یه سنگی بندازه جلوی پام . امروز آخرین پاتکش رو هم بهم زد ، بعد از مدتها شرایط جور شد با استادی که می خواستیم بریم کلاس ؛ دو روز قبل استاد همون ساعتش رو کلاس گرفته بود ، فقط گفت شرمنده انگار قسمت نبود ، نمی دونم یه سال قسمت نبود کم بود ؟؟؟!!! اینم از اوضاع خونه . از وقتی مامانم عمل کرده شدم خانوم خونه حتی وقت اینترنت هم ندارم . میشورم ، میسابم ، می پزم ، جارو می کنم ..... دیگه چی بگم . تازه پاور کامپیوترم هم سوخته بود تازه عوضش کردم . خیلی خسته شدم خیلی . دلم می خواد برم یه جا که یه هوائی عوض بکنم . دعا کنید بلیط گیرم بیاد حتی اگر آخرین صندلی ته سالن باشه .
باورم خاکستری
صفه های دفترم خاکستری
پیش از اینها حال دیگر داشتم
آنچه می گفتند باور داشتم
باز هم بحث عقیل و مرتضی است
آهن تفدیده مولا کجاست؟
نه فقط حرفی ازآهن مانده است
شمع بیت المال روشن مانده است
دستها را باز در شبهای سرد
ها کنید ای کودکان دوره گرد
مژدگانی ای خیابان خوابها
می رسد ته مانده بشقابها
بر صفوف ایستاده بر نماز
ابن ملجم ها فراوانند باز
سر به لاک خویش بردید ای دریغ
نان به نرخ روز خوردید ای دریغ
حرف من، حرف خودم نیست
حرف خاکه، حرف ریشست
حرف دیروز ندیده، حرف فردا و همیشست
صحبت سکوت سرده، آدمای توی قابه
حرف این صورتکها نیست، حرف اون ور نقابه
حرف تردید یه نسله میون رفتن و موندن
بین خوابیدن تا ظهر یا دم سحر پریدن
یکی باید بگه آخر من و تو کجای کاریم
وسط یه راه روشن یا هنوزم توی غاریم
یکی باید بگه آخر چرا رنگ ما پریده
چرا با این همه عینک هیچ کسی ما رو ندیده
تو بگو اگر که حرفهام، واسه تو شنیدنی نیست
من امروزو نگاه کن، دیگه عکسهام دیدنی نیست
حرف آخر رو نمیگم، تا نگی خوابت پریده
هرکی رو دیوار گوشش، آخرین حرف رو شنیده
امشب به قصه دل من گوش می کنی فردا مرا چو قصه فراموش می کنی
سایه چو شمع در افکنده ای به جمع زین داستان که با لب خاموش می کنی
دستم نمی رسد که در آغوش گیرمت ای ماه با که دست در آغوش می کنی
در ساغر تو چیست که با جرعه نخست هوشیار و مست را همه مدهوش می کنی
می نوش می زند به خم دل بیا ببین یادی اگر ز خون سیاوش همی کنی
گر گوش می کنی سخنی خوش بگویمت بهتر ز هر گوهری که تو در گوش می کنی
جام جهان ز خون دل عاشقان پر است حرمت نگاه دار اگر نوش می کنی
این در همیشه در صدف روزگار نیست می گویمت ولی تو کجا گوش می کنی
فاصله افکنده ایم درمیان خویش تا باورهایمان ، شک تمام داشته هایمان را به فنا سپرده ، از خویشتنمان تا انچه بروز می دهیم سالها غربت و فاصله است . این رسم زندگی ما را به کدامین ناکجای دنیا می برد ، تا به کی برای دلتنگیهایمان مرهم اشک مردم را بپیچیم ؟ تا به کی از دلمان بی خبر بمانیم ؟ تا به کی نزدیکترین دوستمان از خودمان غریبه تر است ؟ به کجا می رویم اینگونه نا شاد و حزین ؟ بهتر نیست به خودمان برگردیم . این فاصله ها را کم کنیم . برای خودمان درددل کنیم . برای سادگی دلمان اشک شوق بریزیم . جشن تولدمان را با قاب عکس خودمان تازه کنیم . دستهای خودمان را بگیریم و از دنیای بیرون فاصله بگیریم .
شاید چیزی این دلتنگی را از ما بگیرد .
یا حق
یا حق
بوي سبزه ، بوي خاک
شاخه هاي شسته
باران خورده پاک
آسمان آبي و ابر سپيد
برگهاي سبز بيد
عطر نرگس رقص باد
نغمه شوق پرستوهاي شاد
خلوت گرم کبوترهاي مست
نرم نرمک مي رسد اينک بهار
مي رسد اينک بهار
خوشبحال روزگار
يه چيزائي هست توي دنيا که آدم رو به ديگران وابسته مي کنه و شايد ديگران رو به ما ، ولي در پس همه اينها فقط يه راه کوتاه هست براي خروج از اين دلتنگي هايي که نا رفيقي ها و تنهائي ها براي ما درست ميکنند . و اين تمام علت عشقهاي نا معلوم ماست .
وقتي صادقانه انتظار کسي رو که نمي شناسي مي کشي ، وقتي با تمام وجودت منتظر زرد شدن چراغ کسي هستي که نمي دوني چقدر بهت راست گفته ، وقتي گاهي دلت براش تنگ ميشه و وقتي .... تازه مي فهممي که اصلا دوستش نداري !!!! تو فقط دنبال يه بهانه مي گردي از خودت خارج بشي و اين همون بهونه است که سراغت اومده .
هرگز از مرگ نهراسيده ام ، گرچه دستانش از ابتذال شکننده تر بود ...
هرگز مرگي نديده ام که پاياني باشد بر آنچه هست يا بايد باشد ، راستي مگر مي توان مرگ را باور کرد در آن پگاه که مردهاي عالم به عزت بيرق سرخ حسين مرگ را به حيات رجحت مي دهند . مگر مرگي هست روزي که عباس بپا مي خيزد تا حجت حق بر زمين نماند .مگرزنده نيستند راد مردان عالم تا علم مردانگي حسين را بالاي سر نگه دارند ؟ مگر مرگي هست ؟!
نه مگر که حسين ايستاد تا جان بدهد ولي از دين رسول پاکي ها چيزي کم نشود ؟ مگر عباس نبود که مردانه جنگيد ولي حقيرو پست زندگي نکرد ؟ مگر نه اينکه زينب چون شير غريد ولي عزت علوي را زنده نگه داشت ؟ آيا حسين نبود که در خونين روز عاشورا سنت جدش رسول خدا را بپا داشت و نماز را حرمت گذاشت ؟ آيا عباس کسي جز سپهسالار ارتش اسلام بود که جان داد ولي زير بار ظلم نرفت ؟
نپنداريم گريستن بر حسين و عباس کفايت تشيع ماست ، حسين وار مسلمان بمانيم ، عباس وار بر ظالم بتازيم و زينب وار از عزتمان دفاع کنيم .
راستي مرگي ديده ايد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
.