تبليغاتX
دوستانه

دوستانه

بازگشت

سلام

 

من دوباره اومدم

با تغییرات زیاد

انگار همیشه نزدیک تولدم برمیگردم

اینبار با یک نفر دیگه اومدم

 

همسرم

علی آقا

توی این مدت یه فصل جدید رو شروع کردم

فصلی متفاوت و البته بسیار زیبا

بازم براتون میگم

 

یا حق

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 23:3  توسط الهه سامانی  | 

پیدا شد

خدا را شکر رمزمو پیدا کردم

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 13:15  توسط الهه سامانی  | 

شمردن بلد نیستم

" شمردن بلد نیستم


دوست داشتن بلدم

و گاهی شده

یکی را دو بار دوست داشته باشم

دو نفر را یک جا

چه کار می شود کرد؟

دوست داشتن بلدم

شمردن بلد نیستم."

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 14:22  توسط الهه سامانی  | 

8 آبان تولد خودم

موج موج این دریا آئینه گردان عشقبازی نور و سایه اند ، دل سپرده به پائیز هزار رنگ و هزار آوا .

از هر کریوه که بنگری بازی چشم است و انتظار

             در هر کرانه حسرت است که موج لبخندش طنین فریاد را به سکوت می کشاند .

دل که غمین باشد ؛ اشک چشم را به خود می خواند .

ابرهای سپید ، آبی آسمان را تجلی دیگری می بخشند و نور خورشید که می خزد در بیرنگی سیاهی

                                                               تا صبح را به فردا نوید دهد

          رود دست به دامان درخت

                                               می رود تا به سرایش منظومه ای رسد به عمق دریا ها

تا موج اوج گیرد و سیلی بزند رخسار ساحل را

                  باد می وزد

شاید در این بیداد تنهائی ، باد آخرین همراه باشد برای برگی که چون من زایش خویش را از افتادن آموخته است .

در این بیغوله خاموش و سرد ، در این هیاهوی بی سکوت ، در این غرقاب زندگی .

                                                                                              امروز تکرار متولد شدن من است .

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 16:28  توسط الهه سامانی  | 

اوضاع قاطی پاطی

این روزها سخت دنبال بلیط کنسرت استاد شجریانم . خدا کنه گیرم بیاد . همه چیز بدجوری قاطیه ، بلیط رزرو کرده بودم ولی پول به حساب نریخته بودم . اصلا روزگار نمی خواد با من راه بیاد . همش می خواد یه سنگی بندازه جلوی پام . امروز آخرین پاتکش رو هم بهم زد ، بعد از مدتها شرایط جور شد با استادی که می خواستیم بریم کلاس ؛ دو روز قبل استاد همون ساعتش رو کلاس گرفته بود ، فقط گفت شرمنده انگار قسمت نبود ، نمی دونم یه سال قسمت نبود کم بود ؟؟؟!!! اینم از اوضاع خونه . از وقتی مامانم عمل کرده شدم خانوم خونه حتی وقت اینترنت هم ندارم . میشورم ، میسابم ، می پزم ، جارو می کنم ..... دیگه چی بگم . تازه پاور کامپیوترم هم سوخته بود تازه عوضش کردم .  خیلی خسته شدم خیلی . دلم می خواد برم یه جا که یه هوائی عوض بکنم . دعا کنید بلیط گیرم بیاد حتی اگر آخرین صندلی ته سالن باشه .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 10:12  توسط الهه سامانی  | 

الملک یبقی بالکفر و لا یبقی بالظلم

نمیدونم چرا این روزها این شعر رو زیاد تکرار میکنم

 

 

باورم خاکستری

صفه های دفترم خاکستری

پیش از اینها حال دیگر داشتم

آنچه می گفتند باور داشتم

باز هم بحث عقیل و مرتضی است

آهن تفدیده مولا کجاست؟

نه فقط حرفی ازآهن مانده است

شمع بیت المال روشن مانده است

دستها را باز در شبهای سرد

ها کنید ای کودکان دوره گرد

مژدگانی ای خیابان خوابها

می رسد ته مانده بشقابها

بر صفوف ایستاده بر نماز

ابن ملجم ها فراوانند باز

سر به لاک خویش بردید ای دریغ

نان به نرخ روز خوردید ای دریغ

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 15:3  توسط الهه سامانی  | 

حرف من

حرف من، حرف خودم نیست
حرف خاکه، حرف ریشست
حرف دیروز ندیده، حرف فردا و همیشست
صحبت سکوت سرده، آدمای توی قابه
حرف این صورتکها نیست، حرف اون ور نقابه
حرف تردید یه نسله میون رفتن و موندن
بین خوابیدن تا ظهر یا دم سحر پریدن
یکی باید بگه آخر من و تو کجای کاریم
وسط یه راه روشن یا هنوزم توی غاریم
یکی باید بگه آخر چرا رنگ ما پریده
چرا با این همه عینک هیچ کسی ما رو ندیده
تو بگو اگر که حرفهام، واسه تو شنیدنی نیست
من امروزو نگاه کن، دیگه عکسهام دیدنی نیست
حرف آخر رو نمیگم، تا نگی خوابت پریده
هرکی رو دیوار گوشش، آخرین حرف رو شنیده

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 9:57  توسط الهه سامانی  | 

فاصله

فاصله گرفته ایم از قلبهایمان ، فاصله گرفته ایم از ندای درونمان ، به جرم عاشقی سر به بیابان احساس نهادیم . دل را به قربانگاه عقل کشاندیم و در بر سر کوفتنهای بی امان واماندگی ، بین خود و خویش ، خود را برگزیدیم . لعنت بر این روزگار اسفبار که مردمان را نامرد و زندگی را تیره و عشق را سیاه و قلب را کدر و امید را بی رنگ و زندگی را راکد و حسرت را امتداد و صفای سینه را خشن و آرامش را تباه ساخته است . این است سرنوشت مختوم برای مردمی عصیانگر . . . . . . . . . . . . .
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 14:41  توسط الهه سامانی  | 

ابلیس

مردی کنار بیراهه ای ایستاده بود.

ابلیس را دید که با انواع طنابها به دوش درگذر است.

کنجکاو شد و پرسید: ای ابلیس ، این طنابها برای چیست؟

جواب داد: برای اسارت آدمیزاد.

طنابهای نازک برای افراد ضعیف النفس و سست ایمان ،

طناب های کلفت هم برای آنانی که دیر وسوسه می شوند.

سپس از کیسه ای طناب های پاره شده را بیرون ریخت و گفت:

اینها را هم انسان های باایمان که راضی به رضای خدایند و اعتماد به نفس داشتند، پاره کرده اند و اسارت را نپذیرفتند.

مرد گفت طناب من کدام است ؟

ابلیس گفت : اگر کمکم کنی که این ریسمان های پاره را گره زنم،
خطای تو را به حساب دیگران می گذارم ...

مرد قبول کرد .

ابلیس خنده کنان گفت :

عجب ، با این ریسمان های پاره هم می شود انسان هایی چون تو را به بندگی گرفت!
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 9:48  توسط الهه سامانی  | 

بعد از عمری دوری

امشب به قصه دل من گوش می کنی                                        فردا مرا چو قصه فراموش می کنی

سایه چو شمع در افکنده ای به جمع                                         زین داستان که با لب خاموش می کنی

دستم نمی رسد که در آغوش گیرمت                                       ای ماه با که دست در آغوش می کنی

در ساغر تو چیست که با جرعه نخست                                   هوشیار و مست را همه مدهوش می کنی

می نوش می زند به خم دل بیا ببین                                         یادی اگر ز خون سیاوش همی کنی

گر گوش می کنی سخنی خوش بگویمت                                   بهتر ز هر گوهری که تو در گوش می کنی

جام جهان ز خون دل عاشقان پر است                                     حرمت نگاه دار اگر نوش می کنی

این در همیشه در صدف روزگار نیست                                   می گویمت ولی تو کجا گوش می کنی

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 11:30  توسط الهه سامانی  | 

دل تنگی

فاصله افکنده ایم درمیان خویش تا باورهایمان ، شک تمام داشته هایمان را به فنا سپرده ، از خویشتنمان تا انچه بروز می دهیم سالها غربت و فاصله است . این رسم زندگی ما را به کدامین ناکجای دنیا می برد ، تا به کی برای دلتنگیهایمان مرهم اشک مردم را بپیچیم ؟ تا به کی از دلمان بی خبر بمانیم ؟ تا به کی نزدیکترین دوستمان از خودمان غریبه تر است ؟ به کجا می رویم اینگونه نا شاد و حزین ؟ بهتر نیست به خودمان برگردیم . این فاصله ها را کم کنیم . برای خودمان درددل کنیم . برای سادگی دلمان اشک شوق بریزیم . جشن تولدمان را با قاب عکس خودمان تازه کنیم . دستهای خودمان را بگیریم و از دنیای بیرون فاصله بگیریم .

 

شاید چیزی این دلتنگی را از ما بگیرد .

 

یا حق

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 10:30  توسط الهه سامانی  | 

دوباره سلام

سلام یه مدتی بود سیستمم خراب بود و از شما دور بودم باعث شرمندگی شد دوباره با مطالب جدید خدمتتون می رسم امیدوارم سال خوبی داشته باشید            

  یا حق

+ نوشته شده در  شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 10:30  توسط الهه سامانی  | 

سال نو مبارک

بوي باران


بوي سبزه ، بوي خاک


شاخه هاي شسته

 
باران خورده پاک


آسمان آبي و ابر سپيد

 
برگهاي سبز بيد


عطر نرگس رقص باد


نغمه شوق پرستوهاي شاد


خلوت گرم کبوترهاي مست


نرم نرمک مي رسد اينک بهار


مي رسد اينک بهار


خوشبحال روزگار

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 21:19  توسط الهه سامانی  | 

یه چیزائی که هیچکس نمی فهمه


يه چيزائي هست که آدم دوست داره بگه ولي نمي تونه  ، ولي به جاش يه چيزائي ميگه که ارزش گفتن و شنفتن ندارند . اي کاش قدرت درک اين دوتا رو داشتيم . اين قدرت رو که از حرفهاي کسي مي فهميديم که چرا و چقدر دلتنگ شده و چطور ميشه از اين همه بهت و تنهائي خارجش کرد .

 يه چيزائي هست توي دنيا که آدم رو به ديگران وابسته مي کنه و شايد ديگران رو به ما ، ولي در پس همه اينها فقط يه راه کوتاه هست براي خروج از اين دلتنگي هايي که نا رفيقي ها و تنهائي ها براي ما درست ميکنند . و اين تمام علت عشقهاي نا معلوم ماست .

 وقتي صادقانه انتظار کسي رو که نمي شناسي مي کشي ، وقتي با تمام وجودت منتظر زرد شدن چراغ کسي هستي که نمي دوني چقدر بهت راست گفته ، وقتي گاهي دلت براش تنگ ميشه و وقتي .... تازه مي فهممي که اصلا دوستش نداري !!!! تو فقط دنبال يه بهانه مي گردي از خودت خارج بشي و اين همون بهونه است که سراغت اومده .

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 13:32  توسط الهه سامانی  | 

عاشورا3

 


هرگز از مرگ نهراسيده ام ، گرچه دستانش از ابتذال شکننده تر بود ...


هرگز مرگي نديده ام که پاياني باشد بر آنچه هست يا بايد باشد ، راستي مگر مي توان مرگ را باور کرد در آن پگاه که مردهاي عالم به عزت بيرق سرخ حسين مرگ را به حيات رجحت مي دهند . مگر مرگي هست روزي که عباس بپا مي خيزد تا حجت حق بر زمين نماند .مگرزنده نيستند راد مردان عالم تا علم مردانگي حسين را بالاي سر نگه دارند ؟ مگر مرگي هست ؟!

نه مگر که حسين ايستاد تا جان بدهد ولي از دين رسول پاکي ها چيزي کم نشود ؟ مگر عباس نبود که مردانه جنگيد ولي حقيرو پست زندگي نکرد ؟ مگر نه اينکه زينب چون شير غريد ولي عزت علوي را زنده نگه داشت ؟ آيا حسين نبود که در خونين روز عاشورا سنت جدش رسول خدا را بپا داشت و نماز را حرمت گذاشت ؟ آيا عباس کسي جز سپهسالار ارتش اسلام بود که جان داد ولي زير بار ظلم نرفت ؟

نپنداريم گريستن بر حسين و عباس کفايت تشيع ماست ، حسين وار مسلمان بمانيم ، عباس وار بر ظالم بتازيم و زينب وار از عزتمان دفاع کنيم .

 

راستي مرگي ديده ايد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 16:55  توسط الهه سامانی  |